اجتماعي
 
ناراضيان بالفطره: از ابراهيم حاتمي‌کيا تا علي دايي
  بزرگنمايي:
سه شنبه 24 بهمن 1396 - 13:37:50

آرمان ايرانيان - به گزارش آرمان ايرانيان، احسان محمدي در عصر ايران نوشت: «وقتي علي دايي را کنار زمين فوتبال مي‌بينم که با تمام وجود حرص مي‌خورد، رگ‌هاي گردنش بيرون مي‌زند، چشم‌هايش در چشمخانه غضبناک مي‌چرخند و با مشت‌هاي گره کرده فرياد مي‌زند، از زمين و زمان گله‌مند است و اعتقاد دارد جماعتي به صورت پيوسته عليه اش در حال توطئه هستند، با خودم فکر مي‌کنم چرا نمي‌رود گوشه اي تا فارغ از غوغاي جهان آرام بگيرد و اين همه زجر نکشد؟ هم پولش را دارد هم اعتباري که روياي بسياري است و احترامي بين المللي که زمينه ساز حسادت برخي از فوتباليست‌هاي همدوره اش است.
وقتي ابراهيم حاتمي‌کيا را (در اختتاميه جشنوراه فجر) نگاه مي‌کردم که روي سن جشنواره فيلم فجر، سيمرغ را بغل کرده بود و با غيظ حرف مي‌زد و با انگشت اشاره رضا رشيدپور (که خود فرزند شهيد است) را نشانه رفت و به او تندي کرد و بعد به يکباره خم شد تا لوح تقدير را از زمين بردارد (برخي حتي گمان کردند قصد دارد چيزي را به سوي رشيدپور پرتاب کند!) به اين فکر کردم که چرا اين همه خشمگين است؟ از چه کسي طلب دارد؟ واقعاً از تلويزيون شکايت دارد؟ اگر حاتمي کيا معتقد است که تلويزيون در حق او کم لطفي کرده امثال بيضايي و مهرجويي و پناهي و کيميايي و ... چه بايد بگويند؟
حاتمي کيا را دوست دارم. درست مثل علي دايي که نمي‌توان انکارش کرد که نامش بزرگ‌تر از اين خرده گلايه‌هاست. شايد به خاطر اين که تمام کودکي ام در همجواري با جنگ گذشت و عزيزترين انسان‌هاي زندگي ام را از دست دادم (حتي 22 سال بعد از خاتمه جنگ) فيلم‌هاي حاتمي کيا در حوزه جنگ را دوست دارم و با آنها همدلي مي‌کنم. با قهرمان هايي که اداي ترميناتورها را درنمي‌آورند، زخم اگر مي‌خورند گله و ناله و شکوه نمي‌کنند چون به باور بزرگ‌تري يعني وطن عشق مي‌ورزند و ايمان دارند. که به قول محسن دربندي (مهدي فتحي) در فيلم سينمايي اعتراض:
سلامتي سه تن: ناموس و رفيق و وطن
سلامتي سه کس: زندوني و سرباز و بي کس
سلامتي باغبوني که زمستونشو از بهار بيشتر دوست داره
سلامتي آزادي، سلامتي زندونياي بي ملاقاتي…
مي‌گويند انسان اگر راضي مي‌شد به داشته ها، هنوز ما در غار زندگي مي‌کرديم. اين جاه طلبي و ولع آدمي بود که او را در طول قرن‌ها به پيش کشيد و وسايل آسايش را در جست‌وجوي آرامش خلق کرد اما به نظر مي‌رسد ما و به ويژه نخبگان جامعه ما گرفتار يک «نارضايتي ابدي» هستند. اين که به هر صندلي و مقام و عنواني دست پيدا مي‌کنند باز هم دوست دارند رخت نارضايتي تن کنند و گله کنند. از زمين، زمان، حاکميت، دنيا... هميشه کسي پيدا مي‌شود که آنها معترض و متعرض به آن باشند. وقتي دايي و حاتمي کيا اين همه ناراضي هستند چطور انتظار داريم جوان بيکار و مورد تبعيض قرار گرفته خشنود باشد و سجده شکر پهن کند به جان مسئولان زحمتکش شبانه روزي! دعا کند؟
انگشت شماتت شب گذشته حاتمي کيا ديشب به سوي تلويزيون بود. رسانه اي که با هر کس در طول اين سال‌ها نامهربان بوده با حاتمي کيا همدل و همراه بوده و حالا ارزشي‌ترين کارگردان سينماي ايران هم از آن چنان ناراضي است که «شکايت به خدا» مي‌برد. اين حرف را اگر تا ديروز منتقدين مي‌زدند و متهم مي‌شدند به سياه‌نمايي و غش کردن به سمت رسانه‌هاي خارج از کشور، حالا مردي مي‌زند که به گفته خودش فيلمساز نظام است و به اين نظام وابسته.
ابراهيم حاتمي کيا کارگردان برجسته اي است اما لحن او بيش از حاتمي کياي محجوب به مسعود ده‌نمکي شبيه بود که چند سال پيش در جشنواره فيلم فجر فرياد زد: «نه مرغ مي‌خواهم نه سيمرغ!» اين که حاتمي کيا هم ناراضي باشد بايد پرسيد پس چه کسي راضي است؟ چهار سال پيش به طعنه گفت: «من از اين شيشه‌هاي سيمرغي که به سينماگران مي‌دهند زياد دارم و حتي ديگر در طاقچه خانه خود جاي يکي ديگر را ندارم» اما حالا روي سن فرياد مي‌زند که چرا به فيلم او در تلويزيون نقد وارد کرده اند؟ بعد سيمرغش را مي‌گيرد و به قهر از سالن بيرون مي‌رود! قهر با چه کسي؟ اعتراض به چه چيزي؟
حاتمي کيا قطعاً بي مهري ديده، تلخي شنيده، اما چه کسي نديده و نشنيده؟ دست کم اين که او بارها تحسين و حمايت شده و سيمرغ‌ها دريافت کرده و حتي حاج قاسم سليماني بر پيشاني اش بوسه زده، اما مردم عادي چطور؟ آنها اگر اعتراضي داشته باشند به تلخي هايي که ديده اند و محروميت هايي که کشيده اند روي کدام سن بروند و به چه کسي اعتراض کنند؟
نمي‌توانيم وانمود کنيم که از علي دايي بيشتر نگران علي دايي هستيم يا از ابراهيم حاتمي کيا، حاتمي کيا تريم! اما کاش اين ريشه «نارضايتي ابدي» نخبگان در اين کشور کشف مي‌شد. موضوعي که به متن جامعه هم وارد شده و تقريباً يافتن کسي که «راضي» باشد از کيمياگري دشوارتر است. انگار حق با گروس عبدالملکيان است:
دختران شهر
به روستا فکر مي‌کنند
دختران روستا
در آرزوي شهر مي‌ميرند
مردان کوچک
به آسايش مردان بزرگ فکر مي‌کنند
مردان بزرگ
در آرزوي آرامش مردان کوچک
مي‌ميرند
کدام پل
در کجاي جهان
شکسته است
که هيچکس به خانه اش نمي‌رسد؟
انتهاي پيام

کد مطلب: 77952 داغ کن - کلوب دات کامارسال به فیسبوکارسال به مای اسپیسارسال به Stumble Uponارسال به Diggارسال به Deliciousارسال به Redditارسال به Google+ارسال به Google

تعداد توصیه ها:0
ارسال به ديگران چاپ با عکس

 نظرات شما
نام:
پست الکترونيک:
متن: *
Protected by FormShield
کد امنیتی: *
بانک ملت
بانک آينده
بانک سپه
پست بانک
محک
بانک گردشگري
خبر ايران